دلخوش و مست و مغرور سازد در من اثری نیست . مدتی است جز فکر کردن ٬ فکر ٬ و باز هم فکر در سر
داشتن ٬ گذشته ٬ حال و اینده را چندین و چند بار در نظر مجسم کردن و برای زندگی عبث و بیهوده ای
که تا این لحضه که ۱۹ سال از ان میگذرد تاسف خوردن هیچ کار دیگری از من ساخته نیست .
اکنون زمانی رسیده که می توانم شاهد بازی سر نوشت باشم ٬ میبینم که چطور زندگی من و میلیون
ها انسان نا خواسته در بیراهه های سر نوشت از پستی و بلندی و نا همواری های ان به پیش کشیده
میشود . موجود خسته ای هستم که در نیمه راه سر بالایی تندی قرار دارم و نفس نفس زنان میکوشم
تا علیرغم ترس و وحشتی که از نگاه کردن به پشت سر و سقوط دارم خود را به قله برسانم شاید بتوانم
ان چیزی را که این مدت به دنبالش بودم در انجا جست و جو کنم .
روز های خسته کننده ای را گذراندم و حس میکنم روز های دیگری را هم به همین ترتیب خواهم گذراند .
حس میکنم که می خواهم دیوانه باشم تا شعور شناخت واقعیتهای زندگی را نداشته باشم ٬ حس
میکنم که میخواهم کور و کر و لال باشم تا همچنان که تا حال مغموم و افسرده زیستم پس از این نیز
خاموش و در انزوا ولی فارغ از هیجانات روحی ٬ غوغا و هیا هوی زندگی ماشینی و یکنواختی ان ادامه
لحظه های عمر خویش را بگذرانم . به کودکی میمانم که ( احتیاج ) این امر حیاتی و مسلم زندگی او را
وا میدارد که برای دلجویی و تسلای روح کودکانه خود همانگونه که مادرش را میخواند ٬ من نیز برای
نداشتن غمخوار و مونسی که بتواند مرا از دلتنگی براهاند او را بخوانم . ولی افسوس که دیر زمانی
است که جسمش در زیر خروار ها خاک مبدل به استخوانهای پوکی شده و روحش بر فراز اسمانها ٬
( نظاره گر صحنه شوم زندگی من )
ای اسمان : باور مکن ٬کاین پیکر محزون منم
من نیستم ! ............... من نیستم
رفت عمر من ٬ از دست من .....................
یک عمر با بخت بدش بگریستم ! ................ بگریستم
لیک عمر پای اندر گلیم ٬
باری نپرسید از دلم
من چیستم ؟ من کیستم ؟