تبليغاتX
شقایق بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران Click Here To Navigate JavaScript Codes



لينك ثابت نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 13:19 توسط ..:: علی ::..

اشکی که بی صداست

              دستی که بسته است

دلی که عاشق است

              حرفی که صادق است

شعری که بی بهاست

               شرمی که اشناست

دارایی من است ارزانی شماست




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 15:17 توسط ..:: علی ::..

ابی تر از انیم که بی رنگ بمیریم

            از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم

تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم

            شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 14:28 توسط ..:: علی ::..

دوران سختی را می گذرانم ٬ دیگر از ان رویا هایی که هر کس در زندگی خود میتواند با انها خود را

دلخوش و مست و مغرور سازد در من اثری نیست . مدتی است جز فکر کردن ٬ فکر ٬ و باز هم فکر در سر

 داشتن ٬ گذشته ٬ حال و اینده را چندین و چند بار در نظر مجسم کردن و برای زندگی عبث و بیهوده ای

 که تا این لحضه که ۱۹ سال از ان میگذرد تاسف خوردن هیچ کار دیگری از من ساخته نیست .

اکنون زمانی رسیده که می توانم شاهد بازی سر نوشت باشم ٬ میبینم که چطور زندگی من و میلیون

ها انسان نا خواسته در بیراهه های سر نوشت از پستی و بلندی و نا همواری های ان به پیش کشیده

میشود . موجود خسته ای هستم که در نیمه راه سر بالایی تندی قرار دارم و نفس نفس زنان میکوشم

 تا علیرغم ترس و وحشتی که از نگاه کردن به پشت سر و سقوط دارم خود را به قله برسانم شاید بتوانم

 ان چیزی را که این مدت به دنبالش بودم در انجا جست و جو کنم .

روز های خسته کننده ای را گذراندم و حس میکنم روز های دیگری را هم به همین ترتیب خواهم گذراند .

حس میکنم که می خواهم دیوانه باشم تا شعور شناخت واقعیتهای زندگی را نداشته باشم ٬ حس

میکنم که میخواهم کور و کر و لال باشم تا همچنان که تا حال مغموم و افسرده زیستم پس از این نیز

خاموش و در انزوا ولی فارغ از هیجانات روحی ٬ غوغا و هیا هوی زندگی ماشینی و یکنواختی ان ادامه

لحظه های عمر خویش را بگذرانم . به کودکی میمانم که ( احتیاج ) این امر حیاتی و  مسلم زندگی او را

 وا میدارد که برای دلجویی و تسلای روح کودکانه خود همانگونه که مادرش را میخواند ٬ من نیز برای

 نداشتن غمخوار و مونسی که بتواند مرا از دلتنگی براهاند او را بخوانم . ولی افسوس که دیر زمانی

 است که جسمش در زیر خروار ها خاک مبدل به استخوانهای پوکی شده و روحش بر فراز اسمانها ٬

نظاره گر صحنه شوم زندگی من )

 

ای اسمان  : باور مکن ٬کاین پیکر محزون منم

من نیستم ! ............... من نیستم

رفت عمر من ٬ از دست من .....................

یک عمر با بخت بدش بگریستم  ! ................ بگریستم

لیک عمر پای اندر گلیم ٬

باری نپرسید از دلم                          

                               من چیستم ؟ من کیستم ؟




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 22:0 توسط ..:: علی ::..

خدایا !

       خدایا !

               خدایا !

                       خدایا !

                               خدایا !

دیگر تاب پریشانی ندارم !

نه از اهن ٬ نه از سنگم ......

خدایا !




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 13:35 توسط ..:: علی ::..

خواهش میکنم همه در باره ی این عکس نظر بدن




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 13:21 توسط ..:: علی ::..

امروز با یه نفر اشنا شدم که مثل خودم تنهاست خیلی خوشحالم یه رفیق واقعی پیدا کردم .



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 4:3 توسط ..:: علی ::..

نیمه شب اواره و بی حس و حال ٬ نیمه شب اواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زبان . پرسه ای اغاز کردیم در خیال دل به یاد اورد ایام وصال . از جدایی یک ٬ دو سالی میگذشت یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت . دل به یاد اورد اولین بار را خاطرات اولین دیدار را ان نظر بازی ان اسرار را ان دو چشم مست اهو وار را . همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود . امد و هم اشیان شد با من او همنشین و هم زبان شد با من او . خسته جان بودم که جان شد با من او نا توان بود و توان شد با من او . دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین اغاز شد دلبستگی . وای از ان شب زنده داری تا سحر وای از عمری که با او شد به سر . مست او بودم ز دنیا بیخبر دم به دم این عشق میشد بیشتر . امد و در خلوتم دم ساز شد گفتگو ها بین ما اغاز شد . گفتمش ٬ گفتمش در عشق پا بر جاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل . گر تو زورق مان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل . دل ز عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده . گفت ٬ گفت در عشقت وفا دارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان . شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان . با تو شادی میشود غم های من با تو زیبا میشود فردای من . گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوی رخت افسون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده . بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش ٬ بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش . طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود . خوبی او شهره ی افاق بود در نجابت در نکوهی  فاق بود . روزگار ٬ روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت . اخر این قصه هجران بود وبس حسرت و رنج فراوان بود و بس یار ما را از جدایی غم نبود درغمش مجنون و عاشق کم نبود . بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود . با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم ان عهد و پیمان را شکست . بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست . ان کبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار دیگر عهد بست . با که گویم ان که هم خون من است خصم جان و تشنه خون من است ؟ بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول ان رحمت نشد ان طلاحاصل به این قیمت نشد . عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست ٬ عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست . از غمش با دود و دم هم دم شدم باده نوش غصه او من شدم . مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره اب گشتم کم شدم . اخر اتش زد دل دیوانه را  ٬ اخر اتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را . عشق من ٬ عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بیرون کن ز سر دیشب از کف رفت فردا را نگر . اخرین یک بار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند . عاشقی را دیر فهمیدی چه سود عشق دیرینم گسسته تار و پود . گر چه اب رفته باز اید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود . بعد از این هم اشیانت هر کس است ٬ بعد از این هم اشیانت هر کس است  باش با او یاد تو مارا بس است .



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 0:54 توسط ..:: علی ::..